میــــــــــــــــــــخانه

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم / ویران شود این شهر که میخانه ندارد

آدمیزاد نمیداند دلتنگی از کجا می آید، کجایش درد میگیرد وقتی دلتنگ است، نمیداند چه بلایی سرش می آید، دیگر نه حوصله خودش را دارد نه دوستانش و نه حرف های امیدوار کننده دیگران نه هیچ جای قشنگ دنیا و نه حتی نزدیک ترین ها.دلتنگی را نمی شود گذاشت وسط میز و عمقش را به کسی نشان داد، نمی شود به راحتی تسکینش داد، گاهی اوج میگیرد ، بی طاقتمان می کند و نمیشود داد زد، نمی شود بیرونش ریخت، نمی شود فرویش داد، نفس را می برد.دلتنگی آدم ها را شاید نکشد اما بی تفاوت می کند و بعد یک گوشه خیلی آرام ذره ذره تمام می کند.
ســـــــــــاقی |یکشنبه چهارم آبان 1393 | 18:39 |

شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز/ نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز
ســـــــــــاقی |شنبه سوم آبان 1393 | 19:31 |

این روزا هر شعر و غزلی که میخونم، هر آهنگ یا دکلمه ای که گوش میدم و متن های فرانسوی که میخونم، گویا زبان حالمه ...
ســـــــــــاقی |شنبه سوم آبان 1393 | 19:26 |

جریان اسیدپاشی ،پاییز زیبای شهرمان را خراب کرد.
ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 21:50 |

من که از آتش دل چون خم می در جوشم/ مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
ســـــــــــاقی |شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 14:8 |

دیگه رسما هیچ بهونه ای واسه دیدن استاد نیست! امروز آخرین امتحان رو هم دادیم و تموم! دلم تنگ میشه!
ســـــــــــاقی |شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 14:6 |

حالا خوبه این دوساعت رانندگی هست که هم یکم بخندیم...مشاعره کنیم...غزل بخوانیم...قرآن حفظ کنیم...
ســـــــــــاقی |پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 22:39 |

لبش می بوسم و در میکشم می /به آب زندگانی برده ام پی/نه رازش میتوانم گفت باکس/ نه کس را میتوانم دید با وی
ســـــــــــاقی |پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 22:39 |

دلم یه فالگیر میخواد که بهم بگه برمیگرده...روزهای خوب برمیگرده...روزهای خوب تر برمیگرده...
ســـــــــــاقی |پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 22:4 |

گفتن حقیقت همراه با بغض است اما باید دل را به دریا زد...باید گفت...
ســـــــــــاقی |دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 17:58 |

خدا...به تنهاییت قسم....
ســـــــــــاقی |دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 21:34 |

5 اکتبر روز جهانی معلم مبارک!
ســـــــــــاقی |یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:46 |

احساسات ضد و نقیض یعنی دلت کنتاکی اسپایسی، سیب زمینی با پنیرپیتزاو سس مخصوصش،پیتزا، پپسی، سالاد، سیب زمینی خلالی و سس فراوون بخواد در کنار بریووووونی و آبگوشتش و دوغ!!!!!!!!!!!!!!!!
ســـــــــــاقی |یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 19:45 |

وقتی میبینی رویاهای قبلیت یکی یکی تحقق پیدا کرد از رویا پردازی های بعدی لذت میبری. چون مطمئن میشی که dream comes true.
ســـــــــــاقی |شنبه دوازدهم مهر 1393 | 21:45 |

جهان سوم که باشی بجای تشویق کردن بهت میگن اووووووووو این همه زبان واسه چی میخوای یاد بگیری!
ســـــــــــاقی |شنبه دوازدهم مهر 1393 | 21:37 |

دیشب خواب میدیدم که آزمون صدر قبول شدم (!!!!!!) امروز از یه آموزشگاه مطرح تماس گرفتند که شما برای مصاحبه فلان روز میتونید بیاید؟!من با چشمانی که از حدقه بیرون میزد گفتم من فرم تدریس پر نکردم. گفتند که ولی اینجا نوشته دانشجوی مترجمی انگلیسی ...بعد دوزاریم افتاد که بعله این فرم کلاس آلمانی بوده! بعد گفتم خب الان جذب مدرس دارید؟!گفت بله و یک سری سوال ازم پرسید و قرار شد شنبه یه سر برم! الان دو دلم. من که از کار استعفا دادم دلم تدریس نمیخواست الان یهو...هم میخوام برم هم نع!
ســـــــــــاقی |پنجشنبه دهم مهر 1393 | 12:51 |

متاسفانه توی تقویم های شمسی یک روز به نام مترجمان نام گذاری نشده!!!!!!!!!!!
ســـــــــــاقی |چهارشنبه نهم مهر 1393 | 23:0 |

در یک قدمی آرزوی تحصیل در کشور انگلیسی زبان!
ســـــــــــاقی |یکشنبه ششم مهر 1393 | 20:22 |

حدود هشت ماهه که از صفحه 21 کتاب سال بلوا یک کلمه هم دیگر نخواندم...اما امشب تصمیم گرفتم بخوانمش.
ســـــــــــاقی |جمعه چهارم مهر 1393 | 23:24 |

یه وقتایی دیگه حسش نیست غصه بخوری ، رسما غصه تو رو میخوره!
ســـــــــــاقی |جمعه چهارم مهر 1393 | 22:53 |

نمایشگاه کتاب حال مرا اساسی خوب کرد.:ذی
ســـــــــــاقی |جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 20:16 |

پارسال این موقع دختری بودم پر شور. هر هفته حداقل دوتا فیلم میدیدم و یک کتاب میخواندم. عاشق تدریس بودم. از زندگی لذت می بردم.هر روز وبلاگم را چک میکردم.اصلا دنیام متفاوت بود.متفاوت.اما حالا آخرین فیلمی که کامل و دقیق دیدم شب قبل از رفتن برادرم بود.آخرین کتابی که آن هم ناقص خواندم سال بلوا دوروز قبل از رفتنش بود.تدریس برایم شده سوهان روح .قراردادم تمام شده نمیگذارند بیایم بیرون...

ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 1:10 |

مهندس هم میگه تو موتور میبینی بیشتر از وقتی که منو میبینی ذوق میکنی! خدایی راست میگه. بعضی وقتا دپسرده ناراحت داریم حرف میزنیم من دارم گریه میکنم یهو یه موتور سنگین رد میشه من شااااااااد ...همه چیز یادم میره!اصی یه وضی

ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 0:54 |

گاهی باید سپاسگذار بعضی ها در زندگیمان باشیم....همین که هستند...همین که میدانند تو دختری هستی خاص دستت را میگیرند میبرنت نمایشگاه موتور کلی عکس یواشکی...کلی جیغ...ذوق...اصلا سر حال می آیی ... آنقدر انرژی میگیری که بروی دستی به وبلاگ متروکه ات بکشی تشکری از دوستانت بکنی..

ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 0:38 |

دلم برای تک تک دوستای میخانم تنگ شده.خیلی دوستتون دارم. کم کاری منو ببخشید.برام دعا کنید.گه گاهی سر میزنم اما خاموش:(
ســـــــــــاقی |شنبه یازدهم مرداد 1393 | 0:1 |

همیشه روز تولدم منتظر یک اتفاق خاص هستم و امروز ملاقات با یک عزیزی بود که بعد از مدت ها بوقوع پیوست. در آغوش کشیدن کسی که دوستش داری خواهر خطابش میکنی با هزار بغض و دلتنگی بعد از چندین ماه دوری...
ســـــــــــاقی |جمعه دهم مرداد 1393 | 23:54 |

بعضیا انگار خدا تو صداشون کدئین تزریق کرده ...با آدم که حرف میزنن دردت تسکین پیدا میکنه...
ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 21:52 |

چند روزیست ترک جان و خانواده منزل ما تشریف دارند. ترک جان یک سری عکس نشان آقای پدر میداد من هم که طبق معمول در آغوش پدر بودم مشاهده میکردم.تا اینکه رسید به یه عکس خعلی خارجی منم که جیغ جیغو اینجااااا کجاست!همچین خودشو گرفت که دفترم تو یونی!با تعجب گفتم مگه یونی درس میدی؟!به چه زبانی درس میدی؟!منم یه روزی میشم دانشجوی پست دکترا و استاد دانشگاه های بلاد کفر بعله ترک جان!

ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 21:46 |

اخیرا یه کار مترجمی بهم پیشنهاد شده از همه لحاظ عاااااالی و دقیقا همون کاریه که دوست دارم.کلا تو کار تارگت...چون تمام وقته بخاطر یونی قبول نکردم.مثل اینکه کس دیگه رو نپسندیدند هی واسطه تماس میگیره که از لحاظ مالی جبران میکنند. منم تارگت آسان وسوسم میکنه...

ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 21:41 |

اینکه قرار باشد از بعضی ها دور که چه عرض کنم دورتر شوم.اینکه قرار باشد با افراد جدیدی رو به رو شوم. اینکه اصلا هیچ چیز مشخص نیست کمی میترساندم. ولی خدا هوایم را دارد حتی شانسعلی هم که باشم میدانم بهترین را برایم میخواهد!
ســـــــــــاقی |سه شنبه دهم تیر 1393 | 14:2 |