X
تبلیغات
میــــــــــــــــــــخانه





























میــــــــــــــــــــخانه

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم / ویران شود این شهر که میخانه ندارد

ارتباط خوبی با شهدا و مسائل این چنینی نداشتم تا چند روز پیش با دوست جانمان هم مسیر شدیم و سری به قبور شهدای گمنام زدیم.حال و هوای عجیبی بود.مجذوب یکیشان شدم که مثلا اسم حبیب برایش گذاشته بودند.از آن روز به بعد هر وقت بتوانم سری به حبیب خان میزنم.
ســـــــــــاقی |شنبه سی ام فروردین 1393 | 13:33 |

مدت زیادی به قول یکی از فروشنده های شهرکتاب نوستالژیم گل کرده بوده بود و در به در دنبال مداد سوسمار بودم تا به طور غیر منتظره ای هدیه گرفتم و حالا بدجور زدم تو خط جزوه نویسی با مداد سوسمار!!!!!!

ســـــــــــاقی |جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 20:32 |

شما اسمش را بگذارید حسادت!


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:20 |

میگوید میخواهی زبان عبری هم یاد بگیری؟!کلمبیایی هم بد نیستا!!! بنده خدایی میگوید این همه زبان یاد بگیری که چه؟!آخرش چه کنی؟!به چه دردت میخورد!؟مکثی میکنم و میگویم خب آخرش من هم زیر یک وجب خاک میخوابم...

ســـــــــــاقی |یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 0:24 |

من برادرم را میخواهم (آیکون دخترک لوس که در حال پاک کردن اشک هایش با آستینش است!)


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 22:5 |

گاهی وقت ها فکر میکنم اگر کسی مبایل برادرم را روشن کند با خواندن پیام هایی که این مدت فرستادم درجا شرف و حیثیت و آبروی من رسما میره!!!!!
ســـــــــــاقی |شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 16:20 |

یه عالمه ترجمه دارم آقای برادرمان هم نه جواب اس میدهند و نه گوشی شان را روشن میکنند که بگویم چند روزی برایم استعلاجی بنویسد تا بنشینم سر فرصت....
ســـــــــــاقی |شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 16:3 |

بگو چکار کنم ؟ / با فلفلی که طعم فراق می دهد / با دردی که فصل را نمی شناسد / با خونی که بند نمی آید / بگو چکار کنم ؟ / وقتی شادی به دم بادبادکی بند است / و غم چون سنگی / مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند / دلم شاخه ی شاتوتی / که باد / خونش را به در و دیوار پاشیده ست...
ســـــــــــاقی |چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 12:55 |

خاطرات عجیب اند!
گاهی اوقات گریه مبکنیم برای روزهایی که میخندبدیم....
ســـــــــــاقی |یکشنبه سوم فروردین 1393 | 12:44 |

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم

آزار دهنده بود ...

گرچه اکنون متقاعد شده ام ؛

که هیچکس کسی را از دست نمی دهد

زیرا هیچکس مالک کسی نیست ...

این تجربه واقعی آزادی است :

داشتن مهمترین چیزهای عالم ، بی آنکه صاحبشان باشی!!!!
ســـــــــــاقی |یکشنبه سوم فروردین 1393 | 12:39 |

خنده ام برای راحت خوابیدنش بود. گریه ام برای بی موقع رفتنش....
ســـــــــــاقی |یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 16:8 |

نبودنت را با ساعت شنی اندازه میگیرم...یک صحرا گذشته است...
ســـــــــــاقی |یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 15:51 |

گاهی وقت ها فکر میکنم چقدر خوب است که تو هستی که وقت و بی وقت با تو حرف بزنم و بروم کوچه علی چپ. اصلا بشوم یک علی بی غم که دومی ندارد...
ســـــــــــاقی |شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 23:45 |

دستم رو گذاشتم زیر چونم زل زدم تو چشماش اون دیگه دیوونه تر از من هی از ادبیات گفتیم. قرار شد باهم شاهکارهای ادبی رو بخونیم .بعدش شروع کرد بگه بهترین دانشگاه های دنیا واسه این رشته کدوم هستند و چه سالی میشه و شرایطش چیه...

ســـــــــــاقی |شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 23:39 |

مسخره است وقتی سکوت می کنی و منتظری کسی به فریادت برسد!

ســـــــــــاقی |جمعه بیست و سوم اسفند 1392 | 20:4 |

دلم برای شانه های ایکس لارجت تنگ شده...دل است لامصب...نمیفهمد که نیستی دیگر....
ســـــــــــاقی |چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 20:46 |

یکی باید باشه که تو بغلش بتونم گریه کنم...شدید بغض دارم...خواب ندارم...دارم خفه میشم...


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 20:43 |

کنار قبر نخودکی...رو بروی سقاخونه...روبروی ایوون طلا...ساعت یک و دو نصفه شب...تک و تنها...خلوت خلوت...خیلی حال و هوای خوبی بود...
ســـــــــــاقی |سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 22:53 |

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند                    در شگفتم من نمی پاشم دنیا ز هم دنیا چرا
ســـــــــــاقی |سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 22:44 |

سفر خوبی بود...به یاد همه دوستان عزیز بودم...

ســـــــــــاقی |سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 | 22:31 |

امام رضا طلبید. واقعا طلبید. بدون هیچ برنامه قبلی جور شد...اصلا توی یکی دوروز...فردا عازمم...حلال کنید....
ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم اسفند 1392 | 20:58 |

چندتا از آوازهای برادرم رو ضبط کرده بودم و این مدت بیشتر از قبل گوش میدم...چقد خل و چل بازی در می آوردیم...سر همین کنسرت سالار هم هی خودش میخوند و میگفت ببین کنسرت زنده و رایگان دارم برات اجرا میکنم....یه سری آواز هم دوتاییمون باهم خونده بودیم که پیداشون نکردم و فعلا زمان خوبی نیست...

ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم اسفند 1392 | 20:57 |

اون روانشناسه که قبلا راجبش نوشته بودم و نگرانیاش بابت من به کنار این روزا عمه خانوممون خیلی باهام تماس میگیره و اینا حس میکنم برادرم بهش گفته بوده ساقی خیلی تنهاست و حساسه و....
ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم اسفند 1392 | 20:46 |

بعضیا این مدت خیلی دور و برم میپلکند...همین چند دیقه پیش متوجه شدم که این بعضیا تازه کشف کردند رفتار و اخلاق و روحیات و حتی تکیه کلام های من و برادرم خیلی شبیه هم بوده و....
ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم اسفند 1392 | 20:44 |

تو فکر استعفا بودم ولی خب مدیرمون کوتاه نیومد و قرار شد فقط یه روز در هفته برم ولی برم....

ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم اسفند 1392 | 20:37 |

اولین ساعت اولین روزی که رفتم یونی اصلا نمیتونستم تحمل کنم خیلی سخت گذشت...درس عمومی که آقای استاد بشینه و هی بگه شوهر کنید...شوهر خوب است و فلان و بمان و....


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم اسفند 1392 | 20:36 |

جمعه شب دوست بابا سفت و سخت میگفت فردا صبح میام و میبرمت یونی حالا منم هی بالا پایین میپرم که من فردا کلاس ندارم اونم فکر میکرد الکی میگم تا به بابا متوسل شدم و بی خیال شد تا دیشب که باز اومد و دید من هنوز کتاب نخریدم و باز اصرار که پاشو بریم جنگل هر چی میگم باید پیش هلن هم برم یه سری کتاب ازش بگیرم ولی فایده نداشت و رفتیم جنگل و کتاب و....

ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم اسفند 1392 | 20:35 |

من هنوز تو شوکم...حس میکنم یه کابوس وحشتناک دارم میبینم که بالاخره تموم میشه و بیدار میشم... هنوز گاهی زنگ میزنم به برادرم...هنوز اسمس میدم ولی هیچ جوابی دریافت نمیکنم....

ســـــــــــاقی |یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 18:9 |

از تمام دوستان عزیز واقعا ممنونم....نمیدونم چطور باید تشکر کنم. دوستانی که پست گذاشتند و دوستانی که شماره منو داشتند و دوستانی که کامنت خصوصی و عمومی برام گذاشتند و حرف هاشون تسلی خاطر بود برام....

ســـــــــــاقی |شنبه سوم اسفند 1392 | 15:0 |

هر چی گفتم دادا بیدار شو...پاشو میخوام بات حرف بزنم..مگه نمیگفتی گریه نکن اشکات آتیشم میزنه خب پاشو تا گریه نکنم...دادا...بیدار نشد...

ســـــــــــاقی |دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 | 15:49 |