میــــــــــــــــــــخانه

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم / ویران شود این شهر که میخانه ندارد

بعضیا انگار خدا تو صداشون کدئین تزریق کرده ...با آدم که حرف میزنن دردت تسکین پیدا میکنه...
ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 21:52 |

چند روزیست ترک جان و خانواده منزل ما تشریف دارند. ترک جان یک سری عکس نشان آقای پدر میداد من هم که طبق معمول در آغوش پدر بودم مشاهده میکردم.تا اینکه رسید به یه عکس خعلی خارجی منم که جیغ جیغو اینجااااا کجاست!همچین خودشو گرفت که دفترم تو یونی!با تعجب گفتم مگه یونی درس میدی؟!به چه زبانی درس میدی؟!منم یه روزی میشم دانشجوی پست دکترا و استاد دانشگاه های بلاد کفر بعله ترک جان!

ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 21:46 |

اخیرا یه کار مترجمی بهم پیشنهاد شده از همه لحاظ عاااااالی و دقیقا همون کاریه که دوست دارم.کلا تو کار تارگت...چون تمام وقته بخاطر یونی قبول نکردم.مثل اینکه کس دیگه رو نپسندیدند هی واسطه تماس میگیره که از لحاظ مالی جبران میکنند. منم تارگت آسان وسوسم میکنه...

ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 21:41 |

اینکه قرار باشد از بعضی ها دور که چه عرض کنم دورتر شوم.اینکه قرار باشد با افراد جدیدی رو به رو شوم. اینکه اصلا هیچ چیز مشخص نیست کمی میترساندم. ولی خدا هوایم را دارد حتی شانسعلی هم که باشم میدانم بهترین را برایم میخواهد!
ســـــــــــاقی |سه شنبه دهم تیر 1393 | 14:2 |

اگه برای کسی که دوسش دارم شروع به حرف زدن بکنم دیگه نقطه پایانی وجود نداره. چند روز پیش که تولد استاد بود داشتم قضیه هدیه دادن و حرف ها و اکشن ها رو برای مهندس توضیح میدادم که رسما نفسم بند اومد و اونم میخندید که...
ســـــــــــاقی |پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 12:7 |

به حدی مصرف کفشم بالا رفته که دوستان مشکوک شده اند که من همچون پسربچه ای تخس هی زیر سنگ و کلوخ و امثالهم میزنم! دوست جان قبل از شروع امتحان پرسید از کجا خریدی؟! از شدت استرس گفتم از نمایندگی نوکیا!!حالا این شده آتو دستشون و....بعله....
ســـــــــــاقی |پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 12:0 |

- امشب راجع به انصراف از دانشگاه با پدر صحبت میکنم.

+ کسی که میخواسته بره آمریکا دکترا بگیره کارش به انصراف رسیده.جالبه.

ســـــــــــاقی |جمعه سی ام خرداد 1393 | 19:19 |

تا همین چند دقیقه پیش دقیقا تا همین چند دقیقه پیش با خودم فکر میکردم چه خوب است که مثلا تو هستی هر وقت و هرجایی شماره ات را میگیرم میزنم زیر گریه تو می آیی در خانه آرام که شدم میروی.برای تابستانمان کلی برنامه ریزی کرده بودم. میگویم کلی تو اصلا نمیتوانی تصورش را هم بکنی. اما... یعنی قربون خدا برم که این چند روزه دست به طلا میزنم خاک میشه!
ســـــــــــاقی |جمعه سی ام خرداد 1393 | 19:16 |

آدم میمونه تو بذل و بخشش و لطف و معرفت و درک و شعور بعضی از اساتید الخصوص دروس عمومی!
ســـــــــــاقی |چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 | 20:8 |

تکیه دادم به تختم.پاهایم را بغل گرفته ام. به مادر میگویم کاش مجبور نبودم برم دانشگاه(ندای درونی میگوید انصراف بده). کاش زودتر قراردادم تمام میشد. کاش ترم جدید فرانسه ثبت نام نکرده بودم. کاش میشد در اتاقم را قفل کنم و بخوابم...نه با کسی حرف بزنم. نه کسی را ببینم.نه...آمپر چسباند که حق نداری ... تو باید شاد باشی... برایم ترتیب مسافرت به شهر گل و بلبل داده...
ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 | 23:14 |

زین پس بجای "ساقی" مرا "شانسعلی" خطاب کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 | 21:17 |

تصمیم قاطع برای کووووتاه کردن موهایم گرفته بودم.تا اینکه جایی خوندم وقتی دختری کم میاره و به بن بست میخوره این کارو میکنه...حداقل برای تلقین و جذب و این حرفا بیخیال شدم!ولی گاهی وسوسه میشم.

ســـــــــــاقی |سه شنبه ششم خرداد 1393 | 13:20 |

شدیدا به این ایمان دارم که بعضی اتفاق ها باید توی زندگی بیفته. شاید برای من و شما تلخ باشه ولی مطمئنم خدا بهترین چیزهارو برای تک تک ما میخواد...اگر این حرف رو زبانا میگفتم(هرچندمعتقد بودم) ولی امروز به 24 ساعت نرسید که دقیقا دقیقا دقیقا ....دلم میخواد با تک تک سلول های بدنم سپاس خدای مهربانم را بگویم.

ســـــــــــاقی |دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 16:10 |

این روحیه افتضاح من و قرار مرارهایی که برای روز کنکور با برادرم گذاشته بودیم به کنار. اینکه میخواستم بی خیال این کنکور مثلا آزمایشی شوم هم به کنار. فقط و فقط بخاطر پدرم رفتم سر جلسه! با این اوضاع رتبه بدی هم کسب نکردم!به قول مهندس اگر کمی درس بخوانم و شرایطم مساعد باشد زیر ده میشوم!

ســـــــــــاقی |جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 | 13:9 |

یازده نفر (+۱)بخاطرم برنامه ها دارند و من...جز رفتنت تصویری نمی آورم به یاد...


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 12:51 |

حال و هوای این روزهایم اصلا و ابدا چرا و توضیح ندارد!


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 | 23:31 |

دلم برای تک تک دوستان تنگ شده بود و هر کدام به نحوی در دل ما جا خوش کرده اند.بعضی وبلاگ ها را دلم میخواهد از همان روزهای آخر بهمن بخوانمشان تا الان ولی این سردرد لعنتی مجال نمیدهد.میخوانمتان ببخشید اگرچه خاموش.

ســـــــــــاقی |شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 | 23:3 |

حبیب جان من یه چیزی خستم ازت ولی فکرشم نمیکردم اینقدر سریع جواب بدی اونم با تمام جزئیات!!!
ســـــــــــاقی |پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 23:9 |

ارتباط خوبی با شهدا و مسائل این چنینی نداشتم تا چند روز پیش با دوست جانمان هم مسیر شدیم و سری به قبور شهدای گمنام زدیم.حال و هوای عجیبی بود.مجذوب یکیشان شدم که مثلا اسم حبیب برایش گذاشته بودند.از آن روز به بعد هر وقت بتوانم سری به حبیب خان میزنم.
ســـــــــــاقی |شنبه سی ام فروردین 1393 | 13:33 |

مدت زیادی به قول یکی از فروشنده های شهرکتاب نوستالژیم گل کرده بوده بود و در به در دنبال مداد سوسمار بودم تا به طور غیر منتظره ای هدیه گرفتم و حالا بدجور زدم تو خط جزوه نویسی با مداد سوسمار!!!!!!

ســـــــــــاقی |جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 20:32 |

شما اسمش را بگذارید حسادت!


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:20 |

میگوید میخواهی زبان عبری هم یاد بگیری؟!کلمبیایی هم بد نیستا!!! بنده خدایی میگوید این همه زبان یاد بگیری که چه؟!آخرش چه کنی؟!به چه دردت میخورد!؟مکثی میکنم و میگویم خب آخرش من هم زیر یک وجب خاک میخوابم...

ســـــــــــاقی |یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 0:24 |

من برادرم را میخواهم (آیکون دخترک لوس که در حال پاک کردن اشک هایش با آستینش است!)


ادامه مطلب
ســـــــــــاقی |شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 22:5 |

گاهی وقت ها فکر میکنم اگر کسی مبایل برادرم را روشن کند با خواندن پیام هایی که این مدت فرستادم درجا شرف و حیثیت و آبروی من رسما میره!!!!!
ســـــــــــاقی |شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 16:20 |

یه عالمه ترجمه دارم آقای برادرمان هم نه جواب اس میدهند و نه گوشی شان را روشن میکنند که بگویم چند روزی برایم استعلاجی بنویسد تا بنشینم سر فرصت....
ســـــــــــاقی |شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 16:3 |

بگو چکار کنم ؟ / با فلفلی که طعم فراق می دهد / با دردی که فصل را نمی شناسد / با خونی که بند نمی آید / بگو چکار کنم ؟ / وقتی شادی به دم بادبادکی بند است / و غم چون سنگی / مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند / دلم شاخه ی شاتوتی / که باد / خونش را به در و دیوار پاشیده ست...
ســـــــــــاقی |چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 12:55 |

خاطرات عجیب اند!
گاهی اوقات گریه مبکنیم برای روزهایی که میخندبدیم....
ســـــــــــاقی |یکشنبه سوم فروردین 1393 | 12:44 |

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم

آزار دهنده بود ...

گرچه اکنون متقاعد شده ام ؛

که هیچکس کسی را از دست نمی دهد

زیرا هیچکس مالک کسی نیست ...

این تجربه واقعی آزادی است :

داشتن مهمترین چیزهای عالم ، بی آنکه صاحبشان باشی!!!!
ســـــــــــاقی |یکشنبه سوم فروردین 1393 | 12:39 |

خنده ام برای راحت خوابیدنش بود. گریه ام برای بی موقع رفتنش....
ســـــــــــاقی |یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 16:8 |

نبودنت را با ساعت شنی اندازه میگیرم...یک صحرا گذشته است...
ســـــــــــاقی |یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 | 15:51 |